‎‎ ‎‎ ‎‎ ‎‎ ۲۵- مدیریت به سبک ایرانی- ۲ - دروس آموخته

۲۵- مدیریت به سبک ایرانی- ۲

چگونه مدیر می شویم؟

 

در  این قسمت می خواهم به روند مدیر شدن در جامعه بپردازم. البته در قسمت قبلی، یک نیم نگاهی به ساختار سلسله مراتبی تعیین مدیریت پرداختیم. اما توی این قسمت می خواهم یخورده ریزتر بشم. فقط  قبل از شروع باید بگم که به این مواردی که می نویسم به عنوان یک مقاله علمی نگاه نکنید و وقتی که می گم مثلا ریشه همه مشکلات مدیریت است،‌به این معنا نیست که 100% همه مشکلات به مدیریت بر می گرده. البته موارد دیگری نظیر فرهنگ اجتماعی، موقعیت زمانی، ساختار سیاسی و هزار و یک چیز دیگر هم بر بروز مشکلات در جامعه ما دامن می زنند. اما از نظر من،‌ اغلب این مشکلات ریشه در ساختار مدیریتی جامعه ما دارد. من توی این مدت کوتاهی که تجربه کار و آشنایی با سازمانهای مختلف و مدیران مختلف (از کوچک تا بزرگ) را داشتم، این تجربیات را بدست آوردم و  متاسفانه هر چه جلوتر می رم و مدیران بیشتری را می بینم ‌، روی این نظریه خودم مطمئن تر میشوم. اما نباید این نظریه را به همه مدیران و نیز همه سازمان ها تعمیم داد.

 

از نظر من این مورد شامل حال اکثر مدیرانی می شود که یا در سازمانهای دولتی مشغول به کار هستند و یا بیشتر دوران مدیریت خود را در این سازمانها گذرانده اند و بعدها به دلایلی همچون خصوصی سازی و غیره، تصمیم به اشتغال در سازمان های خصوصی ( یا ظاهرا خصوصی) و یا نیمه خصوصی گرفتند.

 

یکی از عمده ترین رویه هایی که خیلی از مدیران دولتی برای مدیر شدن طی کردند تقریبا ثابت است و بر می گرده به تغییر و تحولات و اتفاقاتی که در دو- سه دهه اخیر در کشور اتفاق افتاده.

 

انقلاب شد. ‌خیلی ها بعد از انقلاب یا تغییر چهره دادند و خودشون را سریعا و به خوبی با شرایط محیط وفق دادند و یا به دلیل درگیر بودن در مسائل انقلاب جزء افراد شناخته شده در آمدند. در این مدت به دلیل جوی که پس از هر انقلابی در دنیا بوجود می آد، نیروهای انقلابی خیلی بسته و سفت و سخت عمل می کنند و هر مخالفی را (کوچک یا بزرگ) به سرعت از گردونه حذف می کنند. و همین شد که زمام امور به دست انقلابی ها و همچنین به ظاهر انقلابی ها افتاد.

 

 جنگ شد. عده ای از جوانان کشور که اغلب یا دانش آموز بودند و یا تازه دیپلم خود را گرفته بودند ‌، به جبهه ها رفتند. با توجه به سطح پایین تحصیلی در آن دوره ،‌ اغلب افرادی که تحصیلاتی در حد دیپلم یا بالاتر داشتند به رده هایی همچون فرماندهی ارتقا پیدا کردند. سایرین که تحصیلاتی در حد ابتدایی یا راهنمایی داشتند، جزء سیاهی لشگر ها در آمدند.

 

جنگ تمام شد. اکثر کسانی که در آن زمان در رده های پایین تشکیلات جنگ قرار داشتند، که همان مردم عادی و با تحصیلات پایین بودند، به سر کارهای خود بازگشتند. اما در مورد سایرین که تحصیلاتی در حد دیپلم یا بالاتر داشتند، به دلیل ارتقای پیاپی رده های خود در طول جنگ،‌کم کم به منابع قدرت نزدیک شدند. برخی به دلایل ویژگی های فردی و نیز سازمانی و رده های کسب شده تصمیم گرفتند به فعالیت های نظامی خود در قالب نظام های ساختار یافته ای نظیر سپاه و ارتش به فعالیت های خود ادامه بدهند. (که البته این عده نیز هم اکنون تاب تحمل جذابیت های مناقصات دولتی را نیاوردند و با استفاده از نفوذ خود هم اکنون بخش اعظمی از این مناقصات را به خود اختصاص می دهند). اما بقیه چه شدند؟ مدیر. سازمان ها و شرکت های دولتی که تا آن زمان به دلیل مشکلات جنگ به حد ورشکستگی رسیده بود،‌هم اکنون هوای تازه ای برای تنفس پیدا کرده بودند. این سازمان ها باید به چه کسی سپرده می شدند؟ همان افرادی که بلافاصله پس از اخذ دیپلم خود به جنگ رفته و فرمانده شده بودند. حال سازمانهای دولتی (در رده های مختلف، از وزارتخانه ها گرفته تا شعبات بانک ها)‌ دردست عده ای جوان دیپلمه (و در موارد نادری بالای دیپلم)‌بودند که تمام تجربه مدیریت آنها به میدان های جنگ ختم می شد‌ (که البته ارزیابی مدیریت آنها در آن میادین نیز بماند- نگذارید دهن من باز بشه). سازمان های دولتی آرام آرام بزرگ شدند و با عنایت به پول باد آورده ناشی از فروش نفت بزرگ و بزرگ تر شدند و ضعف ساختارهای مدیریتی آنها در زیر انبوهی از درآمدهای نفتی بادآورده و بودجه های تخصیص داده شده به آنها پنهان شد. (یادم هست در درس کنترل موجودی، مشکلات سازمان را به یک گودال تشبیه می کردند که مشکلات سازمان در ته این گودال قرار داشت. هرچه موجودی بیشتر می شد،‌ مشاهده این مشکلات سخت تر و البته ظرفیت آن بیشتر می شد بدون آنکه کسی از وجود آنها آگاه شود. وقتی موجودی ها کم می شد تازه این مشکلات بروز می کرد). در این سازمان ها هم دقیقا چنین سیستمی وجود داشت.

 

با افزایش سطح تحصیلات در جامعه و ورود دانشجویان فارغ التحصیل شده از دانشگاه ها، کم کم این مدیران احساس کردند که نباید سطح سواد(؟)‌آنها کمتر از کارشناسان جزء آنها باشد. این شد که سازمان های دولتی شروع به پخش مدارک لیسانس و فوق لیسانس و دکترا بین مدیران خود کردند. هنوز هم در بسیاری از سازمان ها این روند ادامه دارد.  این مدارک از طریق برخی دانشگاه ها، و یا سازمانهای دولتی نظیر سازمان مدیریت و برنامه ریزی و یا دانشگاه های به اصطلاح خارجی (برای آنانکه نیاز به سواد بیشتری داشتند!)‌ نظیر دانشگاه هاوایی منتشر شد.

 

الان اگر نگاهی به دور و بر خود بیاندازید فراوان از اینجور مدیران با این تیپ مدارک می بینید. البته هنوز مدیرانی هم هستند که در همان سطح تحصیلات دیپلم بر سر کار خود باقی ماندند. این ها دیگر شاهکارهای مدیریت ایرانی هستند.

 

من خود به نوبه خودم ‌، فراوان از این جور مدیران در سطوح بالای مدیریتی دیده ام. البته بگذارید نگاهی هم به نیمه پر لیوان بیاندازم (البته نیمه پر که نمیشه گفت، چند قطره ای که ته لیوان هست). در این بین هستند کسانی که از فرصتهای بوجود آمده به نحو احسنت استفاده کردند و الحق هم خوب کار کردند که البته با توجه به تقریبا تصادفی بودن نمونه ها و فرضیه های آمار و احتمال ‌، وجود این تعداد اندک منطقی است.

 

بگذریم . این یکی از رویه های مدیر شدن در جامعه ما بود که البته رویه غالب در این زمینه هست. دیگه خسته شدم. اما دلم خنک شد. حرفم را زدم. عقده شده بود برام. تا بعد.

 

اشتراک و ارسال مطلب به:

  
نویسنده : صادق روزبهی- PMP ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ٢٤ امرداد ۱۳۸٥


‎ ‎‎ ‎‎ ‎
‎ ‎‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎‎ ‎‎ ‎
‎‎ ‎‎